نیمکتهای خونین
۱. دلنوشته در فراق شهدای میناب
ای فرشتههای کوچک میناب، ای کودکانی که صبحِ آخر را با خنده آغاز کردید و غروبش در آسمان گم شدید.
آن صبح، مادرها موهایتان را بافتند، لای کیفتان سیب گذاشتند و گفتند «مواظب خودت باش». مدرسه سه طبقه بود. طبقه همکف پسرها، طبقه اول دخترها، طبقه بالا نمازخانه. زنگ که خورد، دویدید توی کلاس. مداد تراشها، دفترهای مشق، نقاشیهایی که هنوز رنگیشان تمام نشده بود.
اما ساعت ۱۰:۱۵، زمین لرزید. نه زلزله، بمب اول در درمانگاه کناری. شما زیر نیمکتها رفتید، فکر کردید شاید دیوارها فرو میریزند. مدیر مدرسه با دستان لرزان به مادرها زنگ زد: «بیایید بچهها را ببرید خانه.» مادرها دویدند، شال از سر افتاده، نفسنفسزنان. نرسیدند.
سه دقیقه بعد، بمب دوم آمد؛ درست روی نمازخانه. همان جایی که شما پناه برده بودید. معلمها بغلتان کردند. بعضی «یا علی» میگفتند، بعضی فقط همدیگر را چسبیده بودند. آوار آمد، اما صدای گریه نبود. صدای قرآن خدیجه کمالی بود که سیزده جزء حفظ داشت. صدای الهام کریمی بود که دخترش حنانه را بغل کرده بود. صدای نرگس ذاکری که از مرخصی زایمان برگشته بود تا باز هم معلمی کند.
بعد از آن روز، مادرها هنوز پشت در مدرسه میایستند. هنوز گوششان به زنگ مدرسه است. سیبها لای کیفها مانده، مداد تراشها هنوز نوک مداد را میخواهند، اما دستی نیست که مداد را بچرخاند.
میناب حالا نخلهایش سر به زیر است. هر وقت باد میآید، خش خش برگها میگوید: «ما پرپر شدیم تا شما بمانید. قنداقههای یتیم را به نام ما «شهید» بگذارید.»
روحتان شاد، ای کودکان میناب. یادتان سبز.
۲. دلنوشته در وصف صبر مادران
مادران میناب، ای که چشمانتان هنوز به دنبال کیف رنگی کودکی است که دیگر برنمیگردد.
یادتان هست صبح آخر؟ برای علی جان و محیا جان صبحانه چیدید. موهای زهرا را بافتید. لای کیف احمدرضا سیب گذاشتید. گفتید «درسهایت را خوب بخوان» و او گفت «مادر جان ناهار چی داری؟» گفتید «کوفته» و خندید. کسی نگفت که این آخرین خنده است.
وقتی صدای بمب اول آمد، شما مشغول شستن ظرف بودید. تلفن که زنگ زد، مدیر مدرسه گفت: «بچهها را ببرید خانه… زود باشید…» چادر را سر کردید و دویدید. توی کوچه، یکی گفت «زلزله نیومده، بمب بوده». اما شما دویدید. کفش از پایتان درآمد، اما توجه نکردید. فقط نفس میزدید و میگفتید «برسم، فقط برسم».
اما مدرسه که رسیدید، دیگر مدرسه نبود. نمازخانه فرو ریخته بود. آوار، سجاده، مهر شکسته، موهای بافتهشده در میان خاک. شما فریاد زدید: «حنانه جان! فاطمهزهرا جان! جواد جان!» اما فقط صدای آمبولانس پاسخ میداد.
روزها گذشت. شما هنوز سفره ناهار را پهن میکنی. هنوز قاشق و چنگال برایش میگذاری. میدانی که نمیآید، اما عادت کردی. عادت به انتظار. عادت به نگاه کردن به در. شمع روشن میکنی، قرآن میخوانی، و وقتی اذان میگویند، اشک میریزی که «خدایا، فرزندم پیش تو مهمان است، مرا هم صبر عطا کن.»
ای مادران میناب، صبر شما عجیب است. صبری که از فرشته بودن شما میگوید. شما مادر شهیدید. فرزندتان در امن ترین جای عالم است. و شما در دنیا عزیز و در آخرت سربلند. گریه کنید، اما بدانید که هر قطره اشک، بر تاج افتخارتان مینشیند.
۳. دلنوشته در سوگ معلمان شهید
ای معلمهایی که مادر دوم بودید، ای کسانی که با دستانتان بچهها را به نمازخانه بردید و از آنجا به آسمان.
خانم نرگس ذاکری، تو معلم کلاس سوم و چهارم بودی. امسال از مرخصی زایمان برگشته بودی. پسرت را بوسیدی و گفتی امروز امتحان داری. کتابها را روی میز چیدی، دفترها را تصحیح کردی. وقتی بمب اول آمد، بچهها را آرام کردی. گفتی زیر میزها بروند و دعا کنند. سه دقیقه بعد که بمب دوم آمد، در نمازخانه بودی و بچهها را بغل گرفته بودی. آخرین حرفت «یا علی» بود و بعد آوار. پسر چهار ماههات هنوز منتظر است.
خانم الهام کریمی، تو معاون مدرسه بودی. همیشه میخندیدی. دختر کوچکت حنانه را به مدرسه آورده بودی که تنها نباشد. در لحظه انفجار، حنانه را بغل کردی. آوار آمد، اما دستت از دستش جدا نشد. مادر و دختر، با هم، دست در دست، به دیدن خدا رفتند.
خانم خدیجه کمالی، تو معلم قرآن بودی. سیزده جزء قرآن را حفظ داشتی. روز حادثه، وقتی بچهها ترسیده بودند زیر میز، تو نشستی کنارشان و با آرامش سوره خواندی. در نمازخانه، کنار بچهها بودی که آوار آمد. صدای قرآن تو بود که تا لحظه آخر شنیده میشد. حالا پیش خدای مهربان، برای فرشتههای کوچک قرآن میگویی.
خانم رقیه کریمی، تو مادر شهیده فاطمهزهرا بودی. با دخترت دست در دست ایستاده بودی که بمب آمد. هیچ کس نتوانست شما را از هم جدا کند. مادر شهید و شهید، هر دو در یک قاب.
معلمهای میناب، شما به ما یاد دادید که معلمی فقط شغل نیست. شما ایستادید، نرفتید، بغل کردید، و پر کشیدید. حالا کلاسها خالی است. گچی که هنوز روی تخته سیاه است، دستی ندارد بنویسد. اما میدانیم که شما در کلاس آسمان، بهترین معلم فرشتهها هستید. روحشان شاد، یادشان سبز.